درخواست کمک + شروع دوباره

اول درخوست کمک:

اگر کتاب خوبی میشناسید که به زیبایی وجود خدارو رد میکنه

 و اگر کتاب خوبی میشناسید که به زیبایی وجود خدارو اثبات میکنه

بهم لطف میکنید اگر معرفیشون کنید

حالا که دارید زحمت میکشید ، در حد کتاب هایی که به کودکان پیشنهاد میشه نباشه دیگه لطفا ، یه چهارتا نکته و فکت جدید و خوب داشته باشه

روحانی خوب خودم میشناسم

ولی اگر آتئیست منطقی میشناسید هم میتونه کمک کنه

قدیما یه چندبار به سایت زندیق هم سر زدم ، ببینم میشه روش حساب کرد و ازش پرسید یا نه




حالا بریم سراغ بقیه متن :

نیاز بود دوباره برنامه روزانه ام رو بنویسم

همیشه نیاز هست هر از چندگاهی ادم سیستم زندگیش رو رفرش کنه

ارزوم بود که به "منه آرمانی" برسم که رسیدم و الان در اکثر روزها شده روال عادی زندگیم

یه امینی که تفریحش ، بازیش ، کارش ، رشدش ، مطالعه اش سر جاش باشه


نیم نگاهی هم به برگه "حالا که وقتش هست" دارم و حواسم بهش هست...

به موقعش انجامش میدم ، کلی تفریح دیگه هم توی ذهنم بود که ننوشته بودم و توی این مدت انجام دادم خوب


توی این فکر بودم که تقریبا به هدف دو ساله ام رسیدم

هدفی گذاشته بودم که تا عید امسال بهش برسم ، و تقریبا تا همین الان بهش رسیدم

تا دو ماه دیگه احتمالا ردش کنم 


یک هدف برای سال اینده خودم گذشاتم پیشاپیش

رسیدن به 12 هزار دلار در یک سال...

خیلی وقته فکر درامد دلاریم ولی حرکت چشمگیر و راضی کننده (از دید خودم) نداشتم

از همین الان میخوام برم و شرایط هدف سال جدید رو فراهم کنم ، آموزش های لازم رو ببینم ، ارتباطات مورد نیاز رو فراهم کنم و ...


در کنار تمام مباحث بالا نیازهای روحی زیادی دارم

نیاز شدید به یک مسجد درست و حسابی یا حس خوبش

نیاز به مرتب کردن کارها (این تقریبا انجام شده است)

باید در لحظه کار کنم و ببینم همین الان چیکار میتونم بکنم


اکانت متمم رو خریدم که مقالات خوبش رو بخونم باید اون رو هم جلو ببرم مخصوصا بحث های مربوط به مدیریت رو واقعا احساس نیاز میکنم 


قدیما که اینجوری درگیر کارهای مشخصی نبودم ، کلی ایده میدادم که بعضی هاش واقعا عالی و بی نظیر بود

این روزا که درگیر کارم ... خوب فقط درگیر کارم دیگه

ذهنم ازاد نیست که ایده های خوب خوب بده 

باید بشینم پای بررسی بعضی ایده های قدیمی

اون موقع فرصت فکر داشتم ، الان فرصت عمل ... خیلی هم عالی


بیشتر از همه اینا هم نیاز به خوندم و مطالعه در حوزه توحید دارم


منبع این نوشته : منبع
الان ,همین ,ایده ,درگیر ,رسیدم ,میشناسید ,همین الان ,درگیر کارم ,وجود خدارو ,زیبایی وجود ,خوبی میشناسید

و قسم به قلم

که کیبورد هیچ وقت جای آنرا نمیگرد...


امروز با دماغی به شددددددت کیپ ، کلاس برگزار کردم

هرچند دقیقه یه نفس میگرفتم و یه چندتا جمله میگفتم ...

دوباره یه نفس عمیق

اگر دانشجوها ناشنوا بودن میرفتم و خودمو رها میکردم

ولی نمیشد

منم بی سر و صدا بلد نیستم

خلاصه که خفه شدم اقا

خفه


و میریم که فکرای مهم و خالی کنیم توی سر رسید


منبع این نوشته : منبع

اینبار ، نه مثل همیشه

همیشه موقعیت های خوبی رو داشتم و مفت و مجانی از دست دادم

این همیشه که میگم شاید از روی ناراحتی مخلوط به عصبانیت باشه

نه عصبانیت فعلی

عصبانیت باقی مونده از گذشته

همیشه ی همیشه هم گند نزدم ولی خوب بارها موقعیت های عالی رو خراب کردم


الان هم توی موقعیت های خیلی خوبی هستم که باید حواسم بهشون باشه

بعضی از این کسی و کارا که زیر دست ماست ...

برای خودشون غولن

برای خودشون اسم و رسمی هستن ، کلی سرمایه و اعتبار و تجربه و در کنارش نیاااااااااااز 

نیاز شدید به علم و تخصص ماها


ولی خوب دارم کم لطفی میکنم بهشون متاسفانه


از همون موقع که بهار رایانه بودم و میتونستم چه کاااااارها بکنم و وقت تلف کردم

تا بعدش توی دانشگاه که چه پروژه ها و ایده های...


می‌دونی چیه؟

از بیرون ،از دور که به بقیه ...

اصلا بقیه رو ولش کن ،از دور که ادم به خودش هم نگاه می‌کنه کلی موقعیت میبینه

ولی توی کار همه اش درگیر جزییات کوچیک بی ارزش میشه

ولش کن همه این حرفا رو میدونیم



خلاصه تمام فکرای توی سرم...

نتیجه همه بالا و پایین های آخر شبی همین دو خط زیره:


من از فردا دهن کسب و کارهای زیر دستم رو سرویس میکنم

و به امید خدا پدر سایت متمم رو در میارم


تمام






منبع این نوشته : منبع
موقعیت ,عصبانیت ,برای خودشون

کار بدون پول

اگر قرار باشه هیچ پولی نگیرم و کار کنم...

اگر قرار باشه فقط بر اساس حس خوب کار کنم...

احتمالا تدریس رو انتخاب میکنم 


نه تدریس توی مدرسه که یه عده به زور اومدن سر کلاس و به علاوه ، خیلی مهمتر - نه تدریس به بچه ها که هنوز منطق و عقلشون کامل شکل نگرفته و ممکنه یه اشتباه از من باعث بشه کل مسیر زندگیشون اشتباه بشه


بلکه آموزش به افراد  بالغ و در حوزه تخصصی

از بس لذت بخشه ، انرژی میده ، حس خوب میده


من سر کلاس داد میزنم رسما

یعنی اروم حرف نمیزنم 

ولوم صدام رو بالا و پایین میکنم که خواب از سر ملت بپره

و بیشتر هم ولوم رو بالا میبرم که کامل بپره دیگه

فقطم بحث خواب نیست بعضیا میرن اون ته میشینن نمیشنون خوب

از طرف دیگه دائم سعی میکنم راه برم که چشمشون خسته نشه

تند تند هم حرف میزنم که در حداقل زمان ، حداکثر مطلب رو منتقل کنم


بعد از اتمام کلاس هام (مخصوصا کلاس های 4 ساعتی) دلم میخواد بیافتم همون بغل میز و با یه لبخند حصال از حس خوب رضایتی که درونم هست یه 10 - 12 ساعت فیکس بخوابم

یه همچین حسی خلاصه


منبع این نوشته : منبع
کلاس ,تدریس ,قرار باشه

یک پاراگراف تیوانی

در حال استراحت عصرگاهی در تیوان هستم



گفتم شاید براتون مهم باشه :-D


من خودم (در یک عبارت مودبانه) ادم "کنجکاویم"

دوست دارم ببینم محل کار ، محل تحصیل و محل زندگی ملت چه شکلیه

مخصوصا خارج از ایران 

برای همین تا توی یوتیوب وارد میشم و روی اون باکس سرچ کلیک میکنم خودش یه عبارت " my school today" و "my work roday" و عبارت های مشابه رو میاره

رو همین حساب انچه برای خودم میپسندم رو برای شما هم پسندیدم

البته که برای خودم ویدیو میپسندم و با کیفیت بالاتر

ولی خوب بلاخره باید از یه جایی شروع کرد


اون شوکولاته که اون گوشه تصویره هم یه بار رفت تو پاچم

فک کردم 1700 تومنه

کصافط 17000 تومن بود :-|


منبع این نوشته : منبع
عبارت ,برای خودم

پایان شنبه...

زدم ویدیو کلاس اپلود شه

گفت نمیشه ، حجمش زیاده ، تا 99 درصد میره و Faild میده

گفتم نه ایشالا


هرچی گفت جمع کن برو گفتم راه نداره ، وایسم تا اپلود شه

تو این مدت 50 صفحه کتاب هنر جنگ رو خوندم ، کلی اهنگ گوش دادم ، یک سری فایل ها رو کم حجم کردم و یک فایل رو هم تغییر فرمت دادم

توی نت چرخیدم و جای خوب برای گردش پیدا کردم

ساندویچ خوردم ، یه کم چرت زدم و در نهایت...



ساعت 8:50 دقیقه اس و تا وسایلم رو جمع کنم به امید خدا راس ساعت 9 از تیوان میزنم بیرون...

خداروشکر


منبع این نوشته : منبع

علیرضا

از همون اوایل که اومدیم تیوان رفتارهای علیرضا برام جالب بود

با همه دوست بود و در عین حال به موقعش درخواست هاش رو هم خیلی محکم پیگیری میکرد

همونجوری با شوخی و خنده و دوستیش

یه بار سر یه سری ماجراها که با تیم ما درگیر شد بچه ها یه مقدار داشتن باهاش تند صحبت میکردن

وسط حرفاشون میپردیم و نمیذاشتم چون میدوسنتم اون صرفا داره انجام وظیفه میکنه

ولی رفتارش برام جالب بود

عکس العملش


یه کارمند ساده اس ، نه شریکه و نه درصدی میگیره نه هیچی

ولی جوری پیگیر کارهای تیوانه که منه صاحب مدیران سایت اینجوری پیگیر کارای مدیران سایت نیستم


چند وقت پیش فهمیدم که عین این شور و اشتیاق و پیگیری های محکم ، از اینکه از طرف بالا دستی هاش بهش میدون کافی برای رشد داده نمیشه ناراحته

از اینکه زحمت میکشه ولی رشد خاصی نمیکنه ناراحته


من مقصر نیستم ولی خیلی ناراحتم کرد

یکی از کارهایی که اگر فرصتش پیش بیاد شدیدا روش پافشاری میکنم استخدام علیرضا توی تیممونه

معمولا توی تصمیمات من از الوهیمی پیروی میکنم و میذارم حرف اون حرف اخر باشه

حتی وقتی خودش ازم میخواد که حرف اخرو من بزنم

چون تجربه داره


ولی اگر شرایطش پیش بیاد در مورد علیرضا حرف اخر رو میزنم و میخوام که استخدام بشه

شرایطش هم اینه که خودش از تیم تیوان خارج بشه

اصلا قشنگ نیست زیر پای نیروی یکی دیگه بشینی

به نظرم داره حیف میشه واقعا


توی تیم ما هاشمی مثل علیرضا میمونه

سعی میکنم هواشو داشته باشم 

الوهیمی هم حواسش بهش هست

هم مالی ، هم رشد ، هم آموزش و هم احترام و جایگاهش توی تیم و پیش مشتری


منبع این نوشته : منبع
علیرضا ,میکنم ,مدیران سایت ,برام جالب

وحتشناک ترین دورهمی دنیا

شروع بدی داشت

همین که پامو از مترو گذاشتم بیرون ، یه نفر با ریش بلند ، کله کچل و یک تتو جمجه روی گردنش بالای پله برقیا دیدم

یکی از افرادی بود که به دلیل افشای اطلاعات جغرافیایی در فضای عمومی به سراغ ما اومده بود

نمیدونستم قراره با این ادم خلافه وحشتناکه بی تربیت چیکار کنم (اینکه چرا بی ادب بودن روم نمیشه بگم :-( )

همین که داشتم فکر میکردم چ خاکی به سرم کنم با این اشتباه بزرگ زندگیم ، دیدم یه صدای ارومی میشنوم و یه دفعه جیغ های بلند هم شروع شد 


این تنها کسی نبود که نباید میومد و بنا به اشتباه بزرگ من اومده بود...

یک دختر به وضوح معتاد و یک پسر  به شدت کصافط هم اومده بودن و اون سمت بیرون در مترو تئاتر شهر داشتن خورشید و عارفه رو اذیت میکردن

خورشید گریه میکرد و کمک میخواست

عارفه هم جیغ میزد و کمک میخواست

ولی کسی جرات نداشت به این ادم های خطرناک نزدیک بشه

منتظر کمک بودم ، کسی که بتونم باهاش کمکش حداقل جرات کنم و به کمک خورشید برم

با طاها تماس گرفتم

طاها حتی به پارک هم نرسیده بود

چون فهمیده بودن ما دقیقا چه ساعتی و کجا داریم میریم گرفته بودنش و با اصابت ضربات متعدد چاقو هرچی دنبالش بود ازش گرفته بودن و اونو همونجا ولش کرده بودن...

در آخر درحالی که عارفه و خورشید با چشمانی گریان از دست افراد خفن خلاف کصافط به سمت خونشون پناه میبردن ، امید که کتک مفصلی از بقیه خورده بود به کمک طاها رفت و باقی روزش رو مجبور شد در بیمارستان بگذرونه و احتمالا همین قضیه براش پرونده قضایی بشه و دیگه از دانشگاهم بندازنش بیرون حتی

پری که از پایین پله ها صدای گریه و زاری مارو شنیده بود همون پایین قش کرده بود و به بیمارستان دیگه ای منتقل شده بود

(نکته ریز داستان اینه که اینقدر این دورهمی بد بود که حتی به یک بیمارستان با طاها هم منتقل نشدن)

من همونطور که گفتم روم نمیشه بگم چه چیزهایی دیدم و شنیدم

ولی فقط نگرانم که هنوز خبری از سارا نیست ...


*******


اعصاب منو خورد میکنید دیگه

خیلی هم خوب بود

من و طاها و امید و پری و سارا و عارفه و خورشید بودیم

خیلی هم کیف کردم به شخصه


عه عه عه

یا فاطمه زهرا و فندوق نیومدن که توقع داشتم بیان

ابولفضل هم نیومد که ظاهرا خواب تشریف داشتن

خوب جاتون خالی بود دیگه 

هولدنم که کلا ازاولشم گفت نمیاد و این چیزی از بی تربیت بودنش کم نمیکنه

حاج مهدیم که گفت کارداره ولی بازم قباحتش روز به روز داره بیشتر میشه


خداروشکر خوب بود

و ناراجتیم از نیامدگان هم سر اینه که اگر میومدن بیشتر خوش میگذشت

ایشالا که امروز براشون روز خوبی بوده باشه و دفعه دیگه هم بیان


منبع این نوشته : منبع
طاها ,خورشید ,عارفه ,بیمارستان ,بیرون ,اومده ,اشتباه بزرگ